
کالسکه ای از کابوس های کور هر شب در کمرکش کوره راهِ خواب های نفرین زده ام راه می افتد به سوی کلبه ای کاهگلی وسط کویری از کلوخ و کژدم و کُزاز ... و همیشه در انتهای مسیر به پسرکی می رسد که با تیروکمان آ...
ادامه مطلب
بغض کرده امدر اندوه پنجره هاییکه دختران ایستاده در قاب هایشان راباخته اند ... بغض کرده اماز سماجت ابرهایی هرزهکه ماه حوضچه ی خانه ام رانیمه شبدزدیده اند ... بغض کرده اماز سایه هایی تند و تیزکه در شبی بی مهتابآرزوهایم را چاقو زدند ... بغض کرده اماز توطئه های یک سیلکه دیوار رودخانه راتا پاگرد کلبه امهُل داده است ...بغض کرده اماز این آسمان بی حواسکه _ مبادا _ خورشیداز دست های روغنی اش سُر بخورَد ... به شعرهای منبلند نخندید ! من از زخم خنده هاییکه دندانهای تیز دارندبغض کرده ام ! ۱۰ بهمن ۹۵مسعود احمدی نوشته شدهتوسطمسعود احمدیدرساعت20:17|لینک | ...
ادامه مطلب
وقتی کولی هاسکوت می کنندیک چیزی سر جایش نیست ... وقتی پنجره هاروبه بهارپرده ی قهوه ای می کشندشاید پیچ های زمینشل شده اند ... وقتی عشقبا فراموشی یک روز تولدبوی نفرت می گیرداحتمالا قصه ی مجنونسر تا پا جعلی ست... هی ! سیاره ی شومکجا می بری ما را ؟ ۱۸ فروردین ۹۵مسعود احمدی نوشته شدهتوسطمسعود احمدیدرساعت21:22|لینک | ...
ادامه مطلب
در این چله زمستانتقویم هاپر از اردیبهشت اندو خواب درخت هازابراهاز فریب آفتابه ها... هی ! چوپانگوسفند به بیابان مبر !گرگ هاسفره ی برفی شان راهنوز نتکانده اند ...! مسعود احمدی۱۲ اردیبهشت نوشته شدهتوسطمسعود احمدیدرساعت21:24|لینک | ...
ادامه مطلب
شاید این فیلم جعلی باشد ...شاید هم تفنگ ها پلاستیکی ست ...شاید این آوارگان به سیزده بدر آمده اند ...! به ما گفته اند عصر جنگ های نظامی تمام شد... آها ...صبر کن شاید هنوز عصر نشده ...! مسعود احمدی 8شهریور ۹۵...
ادامه مطلب
عروسک رویاهایش راصورتی نقاشی کرده بوددخترک پناهجو ... برادرش بامداد تفنگی سیاه کشید و رویاهای خواهرش رابه رگبار بست ...! مسعود احمدی۲۹ شهریور و باز هم ، برای صلح...
ادامه مطلب
لعنت بر تو ! می خواهم برای همیشه فراموشت کنم عکس هایت را می سوزانم...وضو می گیرم تا از صمیم قلب نفرین ات کنم : کاش قطاری که دارد ترا می بَرَد در پیچ یک دره ...در پیچ یک دره ...در پیچ یک دره ... در پیچ یک دره خراب شودو تو مجبور شوی با قطاری که از روبرو می آید به خانه بازگردی...! ۳۰ مرداد ۹۵مسعود احمدی...
ادامه مطلب
یک دوسه چهار پنج شش ... می خندی؟! شعر بالا آخرین سروده ی شاعری از جنگ برگشته است که نفس هایش بوی خردل می دهدو برای خوابیدنتمام گوسفندان دنیا را تا صبح باید بشمارد ... هیس...س...!حواسش را پرت نکن ! هزار چهارصدو پنجاه و هفت هزار و چهارصدو... ۳۱ مرداد ۹۵مسعود احمدی پی نوشت : شعرهایش ، مثل صدایش بود : نتراشیده و خشک تقدیم به قربانیان شیمیایی جنگ ....
ادامه مطلب
افتاده ام دراز به دراز روی چمن ها ... گفته بودی سالروز تولدم می آیی. همه چیز سیاه و سفید است همه جا محو و مات ... نزدیک می شوی کنار من با فاصله ای کوتاه به خواب می روی... همیشه از دست هایم گریخته ای ! این بار برای رسیدن به تو کافی ست فقط دو بار غلت بزنم! غلت می زنم ...غلت می زنم ... همه جا رنگی می شود ...سرخیِ خون پیشانی ام می گوید دوباره از تخت افتاده ام ...! مسعود احمدی.تهران ۱شهریور ۹۵ پی نوشت : شب تولدم ،تگرگی مهیب بر زمین حد می زد .مامای دهکده ، چاقویش را فراموش کرده بود ...ناف مرا ، با ناخنگیر مادر بزرگ بریده اند...!...
ادامه مطلب
پشتِ میله ی هذیان های راه راههر شب شاعری را دار می زنند تا جهان رام شود ... امشب نوبت اعدام مردی ستکه سپیدهایش کوتاه است و پیشانی اش بلند... شاعری که در نقاشی های دوران کودکی آرزوهای کوچکش را با حنای مادربزرگ رنگ کرده است ...! حلالم کنید ...! مسعود احمدی سوم شهریور نود و پنج.تهران...
ادامه مطلب
انگار که هنوز خرمشهر را خدا آزاد نکرده است... انگار که دزفول هنوز سه وعده در روز موشک می خورد... انگار که هنوز اسرای جنگ به خانه باز نگشته اند ... همه جا پُر از کفتر بازان صلح شده است اما ویروس جنگ هنوز در گلبول های قرمزمانمخفیانه نفس می کشد ... گلبولهای سفید سپیده ی صبح را هرگز نخواهند دید ...! مسعود احمدی ۲۱ شهریور ۹۵ پی نوشت : برای صلح ...برای گلبول های سفید ......
ادامه مطلب