بغض کرده ام
از سماجت ابرهایی هرزه
که ماه حوضچه ی خانه ام را
نیمه شب
دزدیده اند ...
بغض کرده ام
از سایه هایی تند و تیز
که در شبی بی مهتاب
آرزوهایم را چاقو زدند ...
بغض کرده ام
از توطئه های یک سیل
که دیوار رودخانه را
تا پاگرد کلبه ام
هُل داده است ...
بغض کرده ام
از این آسمان بی حواس
که _ مبادا _ خورشید
از دست های روغنی اش سُر بخورَد ...
به شعرهای من
بلند نخندید !
من از زخم خنده هایی
که دندانهای تیز دارند
بغض کرده ام !
۱۰ بهمن ۹۵
مسعود احمدی