نقد و بررسی آثار مسعود احمدی 
شاعری از پشت کوه  
مسعود احمدی ( متولد ۱۳۴۹ زاده ی سبزوار ، ساکن تهران ، دبیر آموزش و پرورش ) را با شعری به نام  " من از پشت کوه آمده ام " که در وبلاگ شخصی اش "خمیازه های شبانه " منتشر شده بود، شناختم . فکر می کنم در سال ۹۴ و یا شاید هم ۹۵ :

من از پشت کوه آمده ام
از انتهای زمین !
جایی که مادر
 در خرپشته
یک سر بندِ رخت را ، همیشه به ماه می بست !
خواهرم
پروانه های خشکیده ی دفتر خاطراتش را
میان گنجشکها تقسیم می کرد !
مادر بزرگ هر شب
در حوضچه ی حیاط
ماه را بو می کشید
و خبر از فرداهای خوب می داد !
من از جایی آمده ام
که زوزه ی گرگ شگون داشت
و خدا نیز عضوی از خانواده بود
پختن نان صبحانه با او بود...!
اینجا اما آدم ها
زیر پیراهن تبر مخفی کرده اند
و به بهانه ی سیزده بدر ، به جنگل رفته اند !
من در میان شما
نگران ریشه ام هستم !

این شعر که جزو اولین آثار شاعر می باشد مرا مجاب کرد که پیشرفت او را دنبال کنم . دنیای شکل گرفته در خیالات و تصورات مسعود احمدی ، مملو از تصاویری گاه عجیب ، گاهی بکر و لطیف ، گاهی شبیه سکانس یک فیلم ، گاهی یک نقاشی  ، و در مواردی به شدت سیاه است . برخی اشعار عاشقانه اش ، مو بر اندام هر عاشق دلشکسته راست می کند :

کاش اسکیمو بودم
تا از مدار صفر درجه
در بادکنک زمین می دمیدم
تا جهان بزرگ شود
آنقدر بزرگ ، که سهم هر بی خانمان
کلبه ای باشد کوچک و مزرعه ای بزرگ
تا آفتابگردان بکارند
آنقدر زیاد ،
 که دنیا از ویروس عشق ، زردی بگیرد !

و یا این کوتاه تصویری :

طوطی سخنگویی هستم
اسیر لب های تو
دیشب فراموش کردی
درِ قفس را ببندی...
تا صبح مواظب بودم
که فرار نکنم ...!

و یا : 

آی ...دختر گیلان !
روسری بر گلوی کدام درخت مقدس
گِرِه کرده ای
که نفس در سینه ی جنگلبان
حبس گردیده...؟!

او در بسیاری از اشعارش، وارد طرح معماهای  فلسفی می شود که فهم آن فقط مختص خواص است :

دروغ ها ، راست می گویند
تاریخ  را ، همان گرگی نوشته 
که یوسف را خورده است...!

و یا این کوتاه

 نیمکتی چوبی ام ، زیر یک درخت 
درست روبروی کارخانه ی چوب بُری.
روی من به یادگار نوشته اند:
گذشته را فراموش کن !

و یا این شعر سیاه عاشقانه، اما فلسفی: 

آهای... بازندگان زندگی !
برنده منم
که دل باخته ام
به لب های سرخ یک مسافر
در قطاری که
راهی سرزمین مردگان است...!

بی اغراق باید بگویم ، برخی تصویرسازیهای او از عشق ، فلسفه و گاه سیاست ، بی بدیل و در تصویرسازی ، حیرت انگیز است:

تسبیح مادر بزرگ پاره شد 
دیگر 
با هیچ استخاره ای 
بر نمی گردی ...!

و یا این شعر دیگر،  باز هم از زبان تسبیح مادربزرگش :

با تسبیح مادر بزرگ استخاره می کنم : 
دوستم داری ، دوستم نداری ، دوستم داری ، دوس...
اگر یکی از دانه های تسبیح نشکسته بود 
هنوز هم دوستم داشتی ...!


در یکسال اخیر ، مسعود احمدی ، کمتر عاشقانه می سراید .دغدغه ی او در این روزها ، اشعار اجتماعی ، انتقادی و فلسفی ست : 
مثلا در باره انتخابات ۱۴۰۰ 

چه فرقی می کند 
کدام گرگ نجیب تر است 
برای چوپانی که 
گله اش را گرک ، برده باشد .

و یا در باره بحران خوزستان :

مردن گاومیش هایش را ندید 
آنها آب می خواستند 
اما پیرمرد 
فقط آبِ مروارید داشت !

و یا :

با ترس های ما زندگی نکنید 
روزی آنقدر فقیر می شویم 
که آخرین دارایی خود را خواهیم خورد :
ترس هایمان را ...!

با مطالعه ی اشعار فلسفی او ، میشود حدس زد که مسعود احمدی ، به شدت تحت تاثیر فلاسفه ای چون نیچه است که من شخصا در این مورد با او تضاد عقیده دارم . مسعود احمدی اگر فقط بر سرودن اشعار عاشقانه تمرکز کند ، در آینده یک شاعر بسیار پرمخاطب خواهد بود   :

ما هزاران سال است که مُرده ایم
اکنون ما را به صحنه ی جرم آورده اند
تا جنایت هایمان را
بازسازی کنیم...!

بی شک ، مسعود احمدی که فقط ۷ سال است سرودن را آغاز کرده است ،در آینده ، زبان شعری خاصه خودش را خواهد یافت. او از نسلی ست که به گفته ی خودش در یکی از شعرهایش ، در دوران جنگ ، نوجوانی هایش را با تیرهای مشقی ، به رگبار بسته اند . ... پایان این بررسی را به یکی از زیباترین سروده های انتقادی اش مزین می کنم :

ما را از چراغهای شهر آویزان کنید 
و  زیر جنازه هایمان برقصید 
مردمانی که از خیابان عبور می کنند 
بزم شما را خواهند دید 
و دقیقه ای به فکر فرو خواهند رفت ...
ما 
در همان یک دقیقه 
دوباره متولد خواهیم شد.

۱۴۰۰/۵/۲ سیدمحمد سیدموسوی تبریزی

نظر مخاطبان این مقاله

https://www.instagram.com/p/CRzMnsrKR0B/?utm_medium=copy_link