هر شب
در کمرکش کوره راهِ خواب های نفرین زده ام
راه می افتد
به سوی کلبه ای کاهگلی
وسط کویری از کلوخ و کژدم و کُزاز ...
و همیشه در انتهای مسیر
به پسرکی می رسد
که با تیروکمان
آسمان را نشانه می رود
و ستاره ها را
یکی یکی
نقش بر زمین می کند ...
خارها و گون ها
آتش می گیرند ...
سایه ها را باد می برد
و مردی ناشناس
از میان کالسکه
بی امان فریاد می کشد :
سوختم ...سوختم !
مسعود احمدی
۲۷ اذر ۹۵
برچسب:
نویسنده: باربد کمالی