
شبی روی سقفِ خانه ی مادربزرگ رویاهای کودکی ام را فریاد کشیدم : الله اکبر ... خدای ستاره ها به لبخند گفت : کمی عقب تر ... کمی بیشتر ، عقب رفتم ... دست هایم را ستاره ها نگرفتند ... من از بام آرزوهایم افتاده ام! مسعود احمدی۲۴ بهمن ۹۵ نوشته شدهتوسطمسعود احمدیدرساعت16:16|لینک | ...
ادامه مطلب
عروسک رویاهایش راصورتی نقاشی کرده بوددخترک پناهجو ... برادرش بامداد تفنگی سیاه کشید و رویاهای خواهرش رابه رگبار بست ...! مسعود احمدی۲۹ شهریور و باز هم ، برای صلح...
ادامه مطلب