
بهار که می آیددلم به مساحت تمام باغهای گیلاس می گیرد ...وحشت تمام شدن ،گلوی بغض هایم را می فشارد ۴۷ سال ؟!!! نه ...دروغ می گویی انگار دیروز بودکه نقاشی های کودکی ام رابا حنای مادربزرگ رنگ می کردم ... انگار دیروز بودکه در فرار از وحشت ختنه شدنتمام کوچه های محل رایک نفس دویده بودم ... انگار دیروز بودکه در ازای گرفتن یک بستنی قیفیبرای همکلاسی های کودنمانشا می نوشتم ... نه ...دروغ می گویی ! این بهارهمیشه به من دروغ می گوید ... می گوید تو داری پدربزرگ می شوی !خنده دار نیست ؟ من هنوزمنتظر بازگشت معلم ادبیات سوم راهنمایی ام هستمتا از جنگ برگرددو جلد هفتم « کلیدر » را قرض بگیرم ... من هنوز منتظر دخت...
ادامه مطلب
سرخی غروب دجله راتمامدزدیده اند ... زخم پنجره های تیر خوردهبا روزنامه های باطلهناشیانهپانسمان شده اند ... عروسک دختران جنگ رابی آببه جرم بدحجابیسر بریده اند... تو بگودختران نوبالغ این سرزمینآرزوهای بزرگ خود راپای کدام حجلهگریه کنند ؟! مسعود احمدیاسفند ۹۵ به بهانه ی بهار خونرنگ موصل نوشته شدهتوسطمسعود احمدیدرساعت20:1|لینک | ...
ادامه مطلب
بهار من بیا و شکوفه هایت رادوباره برایمصورتی گریه کن ... بیا و شیطنت شب بوها را دوباره بر پنجره ام سنجاق کن ... من از نگاه های هیز آبان که ادای مهر را در می آورد بیم دارم از شکستن استخوانهای این باغ می ترسم ... بی تو تمام نقاشی هایماز این صنوبرها و راش هاارواح خبیثه ای هستند که تمبان هایشان را پایین کشیده شرم آور بر سینه ی دیوارهاادرار می کنند ... بهار من کاش اینگونه بی محابا جوانی ات را به پای تابستان نمی ریختی... کاش در همان ساعت اردیبهشت صیغه نامه راپاره می کردی ... من به این پاییز مشکوکم می دانمپشت این فصل بهمنی پیر برای آرزوهای کوچک من نقشه هایی بزرگ در سر د...
ادامه مطلب